همچو گنجشكي لب بام نشستم تا بيايي
با سكوتم هيبت غم را شكستم تا بيايي
يوسف ام افتاده اي در چاه بيرحم جدايي
همچو يعقوب زعطر ت مست مستم تا بيايي
طاقت دوري كجا تا لحظه ها را مي شمارم
شعله اي در حسرت پروانه هستم تا بيايي
![]()
سلام آقای آب و آینه وآفتاب
تمام آب ذهنیت مان کدر شده وایینه دلهامان را غبار کدورت و
آفتاب جاودان محبت مان دارد به سردی می گراید..
پس تو کجایی
دیگر برای مرداب شدن ذهنیت مان،وجرم گرفتن ومحو شفافیت آیینه هامان
وخاموشی آفتاب مهربانی چند قدمی نمانده ،عزیزا پس تو کجایی؟؟؟؟
امروز دوباره جهان دل از کدورت می شوید
وتو می آیی وکاش برای همیشه بیایی!
حجم نفس هامان سنگین است وچشم هامان پر از زلال اشک درد،
لب هامان لرزان ،دست هامان تهی برای روز میلاد تمام خوبی ها،
پس تو کجایی؟؟؟
چقدر می خواهی رنج بکشی؟ من چقدر باید اینقدر تو را برنجانم؟
خسته ام از این همه آزار پس تو کجایی؟؟؟
بابای شبهای بی کسی ام؛ مگر می شود در روز آفرینش تو من لبخند به لب باشم.
تو دوباره به دنیا می آیی وزمین وزمان حضورت را حس می کنند ،
کی می شود این احساس ها را لمس کنیم... مردیم از این همه جدایی....
خوش به حال آنانی که به عشق در جمکران تو سجده شکر پیشانی بر زمین
حضورت به جا می اورند.
..
خوش به حال آنانی که تو امروز دعا هاشان را به درجه استجابت می رسا نی.
آقا با یک دل نه بلکه با صد دل می گوییم...
آواز خوش هزار تقدیم تو باد
زیباترین بهار تقدیم تو باد
گویند لحظه ائیست روئیدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
میلادت خجسته باد ای خجسته آفرین![]()

شناسنامه كرامت
موضوع كرامت: شفاى سكته مغزى در نيمه شعبان
منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران، شماره 285
مشخصات: برادر، ر - ج، اهل مرودشت روستاى زنگى آباد، 37ساله، بنّا
زمان : نيمه شعبان 1376
مكان : در محل سكونت
تاريخ : 18/8/78
اسناد و مدارك: چهار مورد آزمايش، راديوگرافى مركز آموزشى درمانى نمازى.
زير نظر دكتر تواضع و يوسفى پور، نامهاى از طرف همسايگان شفا يافته
جهت تأييد شفا و شهادت به بهبودى ايشان
اظهار نظر پزشكى: گواهى مىشود آقاى ر - ج، كه به علت فلج نيمه چپ بدن
به اينجانب مراجعه كرده در مورخه دى ماه 1376با شفاى كامل بهبودى يافتهاند.
شرح واقعه از زبان شفا يافته :
اينجانب يكى از ارادتمندان آقا امام زمان عليهالسلام هستم
كه براى سومين بار، سكته مغزى كردم و از ناحيه دست و صورت و پا از سمت چپ بدن، فلج شدم.
بعد از مراجعه به دكترهاى مختلف، آنها مرا جواب كردند. بعد از مدتها،
يك روز قبل از تولد آقا امام زمان عليهالسلام به دستور دكتر، جهت
انجام يك سرى آزمايشهاى كلّى از بدنم به اتفاق برادرانم به شيراز رفتيم.
در آنجا به مركز درمانى شهيد چمران مراجعه كرديم و براى گرفتن نوبت
ام .ار .اى با توجه به اينكه اين نوع آزمايش را نوبتهاى دو ماهه و سه ماهه مىدهند،
خوشبختانه همان روز براى ما نوبت زدند.
چون از اول صبح، داخل ماشين نشسته بودم، بسيار خسته و بىحال شده بودم
. با توافق برادرها قرار شد كه نوبت آزمايش ام.ار.اى MRI را به دو روز بعد موكول كنيم،
چون فرداى آن روز مصادف با نيمه شعبان تولد آقا امام زمان عليهالسلام بود و
آزمايشگاه تعطيل بود. بعد از برگشت به خانه، كم كم اين احساس
به من دست داد كه ديگر توانايى حركت در من نيست و يأس عجيبى در خود احساس كردم.
خانواده و اقوامى كه منتظر آمدن ما بودند، آن روز عصر،
همه دلشكسته و گريان بودند، به گونهاى كه تا آن روز آنها را در آن حال نديده بودم.
حالت اضطراب و نگرانى خاصى در من به وجود آمده بود و
از خود بىخود شدم، وقتى از پنجره برادرم را مىديدم كه در
حال آزينبندى و چراغانى حياط و كوچه است، حالت غريبى به من دست داد.
كسانى كه در كنار من بودند، از شدّت گريه، يك به يك اطاق را ترك مىكردند
كه مبادا به نگرانى من افزوده شود.
آن شب حدود ساعت 12شب كه همه دوستان و آشنايان به خانههايشان رفته بودند،
من و برادرم، طبق معمول هر شب، كنار يكديگر خوابيديم و از شدّت خستگى،
خيلى زود به خواب رفتيم.
در خواب ديدم: "ديوارى كه روبروى من است به صورت درى،
آشكار شد و جوانى نورانى از در وارد شد و پايين پاى من ايستاد،
بعد به طرف من اشاره كرد و فرمود: بلند شو!
من در جواب عرض كردم: به علت ناراحتى كه دارم نمىتوانم حركت كنم.
ايشان دوباره تكرار كردند: بلند شو!
براى بار سوّم دست مرا گرفت و فرمود: تو صاحب دارى، برخيز!
همانطور كه دست مرا گرفته بود، بلند شدم و لحظهاى بعد،
خودم را در آغوش برادرم ديدم و ديگر چيزى نفهميدم".
بحمد اللّه عنايت حضرت ولىعصر عليهالسلام در
نيمه شعبان شامل حالم شد و با لطف امام زمان عليهالسلام شفا گرفتم.
دكتر غلام على يوسفى پور، متخصص مغز و اعصاب، پزشك معالج برادر ر.ج در جواب نامه دفتر ثبت
كرامات مسجد مقدّس جمكران در مورد شفاى مذكور مىنويسد:
"گواهى مىشود آقاى ر.ج كه به علّت فلج نيمه چپ بدن به اينجانب مراجعه مىكرده،
با مراجعه به پرونده قبلى ايشان در مورخه دىماه 1376با شفاى كامل بهبودى يافتهاند."
اى طبيب دردمندان خسرو خوبان كجايى
اى شفا بخش دل مجروح بيماران كجايى
ظلم و جور و جهل و كين يكباره عالم را گرفته
ظالمان جولان دهند اي مصلح دوران كجايي



روزها فکر من این ست وهمه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام امدنم بهر چه بود
به کجا می روم اخر ننمائی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
خنک آن روز که پرواز کنم تا بردوست
به امید سر کویش پر و بالی بزنم
کیست آن گوش که او می شنود آوازم
یا کدامین که سخن می کند اندر دهنم
من به خود نامدم این جا که بخود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم


فریب ما مخور آقا دروغ می گوییـــــــــــــــم
به جـان حضرت زهرا (س) دروغ می گوییــم
چه ناله ای چه فراقـــی چه درد هجـــــــــــرانی
نیا نیا گل طــــــــــاهــــــــــا دروغ می گوییـــــــــم
تمام چشـــــــــم براهی و انتظـــــــــــــــــــار و فراق
و ندبـــــــه های فـــــــــــــــــــــرج را دروغ می گوییـــم
دلی که مامن دنیــــــــــاست جـــــــــــــای مولـا نیست
اسیــــــــر شـهــــــــــــــــــــــــوت دنیــــا دروغ می گوییـــم
زبان سخن ز تو گوید ولـی بــــــــــــــــــــــــــرای مقــــــــام
به پیش چـشم خـــــــــــــــدا هم دروغ می گوییـــــــــم
کدام نالـــــه غـربــــــــت کــــــــدام درد فــــــــــــــراق
قســـم بــــه ام ابیــــــــها دروغ می گوییـــــــــم
خلاصه ای گل نرگس کسی به فکرتو نیست
و مـا به وسعت دریا دروغ می گوییــــــــم
مرا ببخش عـــــزیزم که باز می گویم
نیا نیا گل طاها دروغ می گوییـم

تا روزهای غربت
روی دستهای بهار سبز شدی؛ مثل لبخندهای گرامی برادر بر سر نیزه،
مثل آوازهای عاشقانه مادرت در کنار گهواره، مثل گرمی بیپایان دستهای
تنهای پدر در قنوتهای لبریز اشک.
آمدی تا لبخندها با تو رنگ شادمانی بگیرند.
آمدی؛ روشنتر از آفتاب، زیباتر از آبشارهایی که رود را زمزمه میکنند.
بوی مهربان کربلاییات، آغوش مقدس مادرت را از عشق لبریز میکند.
تنهاییهای غمگین پدر، با تو رنگ فراموشی میگیرد.
خندههایت، امنترین زمان برای آرامش است.
سیبها به یمن آمدن تو، عاشقانه سرخ شدهاند تا رودها را
پر کنند از رقصهای عاشقانه مشتاق دیدارت.
روزهای نیامده برای دیدنت شتاب میکنند. دریاها باران میشوند
تا بر پنجرههای اتاق تو گریه کنند شوق دیدنت را.
سنگ صبور روزهای غربت آفتاب! حتی دیوارهای لال
هم غمهایشان را پیش تو گریه میکنند.
شکوه مردانهات را روزی تمام سنگها سوگند خواهند خورد؛ روزی که سربلند از سرافرازترین گودال تاریخ، بوی برادرات را
با اشکهایت به خیمهها میبری.
باید تو عطر جاودانه بنیهاشم را در تالارهای سست ایمان
دارالخلافه شام بپراکنی و روزی پیام جد بزرگوارت
را با سر بریده برادر، از کربلا تا شام، خطبه خوانی کنی؛ در حالیکه هنوز حسرت بوسههایی که بر پریشانی برادر شکوفا نشدهاند، باتوست.
فرشتگان دراشکهای مقدست غسل میکنند.
تو مقدسی؛ مثل تنهایی پیامبر در غار حرا.
آمدهای تا شب ویرانههای شام را روشن کنی.
آمدهای تا تنها خورشیدی باشی که برخاک در شب مانده شام، میدرخشد.
آمدهای تنها باشی؛ تنهاتر از تنهاییهای آسیه در تالارهای کافر مصر.
به روزهای مقدس سراسر تشنگی فکر میکنی؛
روزهایی تشنهتر از تشنگی سراسیمه هاجر بر خاکهای داغ بیزمزم حجاز.
آمدهای تا پرچمدار عاشورا باشی. آمدهای تا بوی غربت حیدر علیهالسلام ،
پس از قرنها غربت شنیده شود. آمدهای تا با تنهایی
فاطمه علیهاالسلام همقدم شوی و در غربت معصومانه تنهاترین
سردار گریه کنی و آینه عشقی باشی که خورشیدهای
بر نیزه را به چشمهای غفلت نشان خواهد داد.
آمدهای تا تنها قاصدی باشی که همه قاصدکها را
از راز سربلندترین گودال تاریخ، خبر کند و تنها گلی باشی
که از عمق تشنگی لبهای خشکیده فرات خبر دارد.
آمدهای تا رازدار روزهای سربلندی و شکوه باشی.
ای سبزترین میراث، ای سردار سرهای بر نیزه،
ای مهربانترین صبری که خداوند به زمین
و زمینیان هدیه کرده است! تو آمدهای تا عشق را برای
روزهای بیکسی ما زنده نگه داری.

از ابــر رحـــــــمــت حــق بــارد دوبـــاره بـــاران
فصــل خـــزان گذشـــت و گردیـــده نو بـــهاران
شادی و شور و عشرت ، در رقص و پای کوبی
انــدوه و غصـــه و غـــم محبـــوس بــند و زندان
در خـانه ی پیـــمبر(ص) بزم و ســرور بر پاست
ورد لــب محـــمّد (ص) شــــد آیــه های قـــران
دارم یقـــین که حیدر(ع) خرسند و شاد گشته
دارد به لب دمـــــادم آیـات حـــــمد و رحـــــمان
خرســـند و شاد باشد زهرا(س) کنار حیدر(ع)
یک طفــــل نو رســـیده دارد به روی دامـــــان
گلـــــزار دین گرفــــته زینـت ز روی زینــب(س)
هــــم زین اب بود او هــــم زینـــت گلســـتان
از یمــــن مقـــدم او غـــم راهــــی فــــنا شد
شـــادی ز ره رســــید و لب را نمــوده خندان
شعر : علی اسماعیلی وردنجانی



سالهاست
دچار دردی نا علاج گشته ام
چشم دلم کور شده برای شفا
به پنجره فولاد بسته ام
پنجره فولاد رضا هم جوابم نمی دهد
از این همه فاصله بیمار گشته ام
اری زدست من
مهدی فاطمه فغان می کند خدا
حق دارد شاه رضا که جوابم می کندخدا

تو ای عشق و ای تمام وجودم
از تو دارم ای گل هر چه که دارم
تو ای عشق و ای تمام وجودم
تو بود و نبودم
فدای رخ تو همه عالم ....
بیا بنگر بر دل غمدیده
که لیلی را ندیده
که زغمها چه کشیده چو به این عالم
یکدم بنگر حال زار مرا بی قرار مرا
ای تمام امیدم تو صبح سپیدم
ز نرگس چشمت ببین چه کشیدم
یا ابا صالح مددی یا ابا صالح مددی
یا ابا صالح .......
مرا راهی کن سوی میخانه
بده پیمانه به این دیوانه تو یا ساقی
تو میدانی زعشق توکه خمارم پیاله ندارم
که دار و ندارم تویی ساقی
بنگر مرغ لب بسته منم دل شکسته منم
تا سحر بیدارم سر به زانو دارم
از تو دارم ای گل هر چه که دارم
یا ابا صالح مددی یا ابا صالح مددی
یا ابا صالح .......
یکدم بنگر حال مرا بی قرار مرا
ای تمام امیدم تو صبح سپیدم
زنرگس چشمت ببین چه کشیدم
یا ابا صالح مددی یا ابا صالح مددی
یا ابا صالح .......
ای جان من غرق سودای تو
وین تماشای تو دل ندارد ذوق گفتگویت
بی جلوه ات آرزو بی حاصل
بی تو در باغ دل خود بروید سرو آرزویت
گر در کویش برسی برسان این پیام مرا
ای چراغ رویت من ندارم دیگر
تاب این شبهای سرد و خاموش
هرگز هرگز باورنکنم عهد و پیمان ما شد فراموش
یا ابا صالح مددی یا ابا صالح مددی
یا ابا صالح ......
مرا راهی کن سوی میخانه بده پیمانه
به این دیوانه تو ای ساقی
تو میدانی زعشق تو چه خمارم
پیاله ندارم که دار و ندارم تویی ساقی
یکدم بنگر حال مرا بی قرار مرا
ای تمام امیدم تو صبح سپیدم
زنرگس چشمت ببین چه کشیدم
یا ابا صالح مددی یا ابا صالح مددی
یا ابا صالح ......







